داستان7: توتهای شیرین (داستانک)
داستان11: هیچی مرده! (new)(new)(new)(new)(new)
اینکه می بینید از آخرین داستانی که روی وبلاگ گذاشتم خیلی زمان می گذرد دلیلش اینست که احساس می کنم قبل از نوشتنهای جدید بهتراست بازخورد داستانها قبلیمو ببینم .لطفا داستانها رو سیو کنید وسر فرصت بخوانید. نظرتان را چه حرفه ای و چه عامیانه ؛ چه نقدادبی چه برداشت آزاد بعنوان مخاطب برایم بفرستید. (ایمیل و یا بخش نظرسنجی). این کلاسی است برای من و کارگاهی برای شما.
همه داستانهامو برای راحتی شما اینجا جمع کرده ام:
داستان 6 - نامه های نون-سبکبار
داستان 7- توتهای شیرین (داستانک)
داستان 9- عشق (کودکانه)
خواستم زیاد خواب نباشم و لااقل به بهانه بیداری طبیعت من هم سر از خواب خرگوشیم بردارم و نوروز ۸۸ رو به همه ادبیاتیا تبریک بگم.
همین
نام داستان: هيچی. مُرده!
نوشته: سعيد نيري
ازدور الگانس سبز پليس را مي بينم و کمي جلوتر موتورسيکلتهاي پارک شده. بنظرم موتور مي گيرند دوباره. البته توي اتوبان کمي بعيد مي نمايد. مسير تقاطع «مدرس» و « رسالت» را تا دم تونل «رسالت» دو مرتبه اي پياده گز کرده ام در دل فحش مي دهم به خودم و رفيق نيمه راهم. مرا از نمايشگاه تا تقاطع مدرس-رسالت با موتورش رساند و آنجا پياده ام کرد که بروم از خروجي مدرس به رسالت و تاکسي بگيرم بروم خانه. ولي مگر توي اتوبان کسي نگه مي دارد؟ عجب خبطي کردم من. از سمت تونل، مسير را بازمي گردم ولي اينبار بجاي اينکه از ورودي رسالت که چند دقيقه پيش وارد شده ام، بروم بيرون بسمت مسيري که يکبار آمده ام، مستقيم مي روم از کنار ورودي رد مي شوم و داخل اتوبان را به عکس حرکت خودروها مي روم جلو. از دور الگانس پليس 110 را ديده ام که در لاين سمت راست اتوبان پارک کرده؛ آنجا به هر دليل حتما سرعت کمتر است. شايد بتوان تاکسي نگه داشت. پيش مي روم سمتشان که ناگهان متوجه قضيه مي شوم. طرح توقيف موتورسيکلت نيست.
* * *
همين چند سال پيش بود در چنين روزهاي كه بم مبتلا شد به ابتلايي الهي. به ياد آنروز آشفته داستان زير را نوشتم كه از سوي سازمان تفريحي شهرداري تهران به همراه تعدادي داستان در همين موضوع به چاپ رسيد. يادشان زنده.
تقديم به مسافران پنجم دي بم
مسافر كوچولو
- خانوم مجريه گفت ، خودم شنيدم . از صبح كه بيدار مي شي تا شب كارتون مي ذارن .
دخترك با چشمان معصومش مادر را نگاه مي كرد تا عكس العملش را هر چه زودتر ببيند . مادر كه آخرين ظرفهاي كف آلوده ي نهار را آب مي كشيد ، با پشت دست موهايش را از روي پيشاني كنار زد و نگاهي به دخترك كه حالا عروسكش را دو دستي بر سينه مي فشرد انداخت . با شادماني كودكانه اي كه هميشه موقع حرف زدن با دختر دلبندش تمام وجودش را آكنده مي ساخت خنديد و گفت : « اِ چه خوب ، اونوقت تو هم مي خواي بشيني و از صبح كه بيدار مي شي تا شب كارتون تماشا كني؟»
- آره ، همّشو مي خوام ببينم .تازه « مسافر كوچولو » هم نشون مي ده .
- اونوقت كي به مامان كمك كنه ؟
داستان كامل را در ادامه مطلب بخوانيد...
با تشکر از دوستانی که مرا در تجربیاتشان شریک کردند:
سیامک مهاجري - نیره نورالهدی- مصطفا فخرایی
یاس دختران کورش - هیوا- پروین پورجوادی
برای خواندن نقدهای رسیده ادامه مطلب را کلیک کنید.