تبليغاتX
پاتوق شيشه اي داستان
داستان نمایشنامه فیلمنامه
بنا به درخواست برخی دوستان و بعد از کمک و راهنمایی یکی از دوستان جدید (خربزه)  لینک دانلود فایل وورد  ۹ داستان قبلی به اضافه ۲ داستان جدید را اینجا می ذارم تا دانلودکنید و راحتتر استفاده کنید...و البته نظر بدین....

 داستان1: موج آبی نگاه

داستان2:آخرین پله نردبان

داستان3: درخت توت

داستان4: قاصدک شکسته

داستان5: زائو (نوشته همسرم)

داستان 6: نامه های نون-سبکبار

داستان7: توتهای شیرین (داستانک)

داستان8: گورکن قبرستان ده

داستان9: عشق (کودکانه)

داستان 10: مسافر کوچولو (new)

داستان11: هیچی مرده! (new)(new)(new)(new)(new)

+ نگارش يافت به روز  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط سعید نیری  | 

چرا بروز نمی کنم؟

اینکه می بینید از آخرین داستانی که روی وبلاگ گذاشتم خیلی زمان می گذرد دلیلش اینست که احساس می کنم قبل از نوشتنهای جدید بهتراست بازخورد داستانها قبلیمو ببینم .لطفا داستانها رو سیو کنید وسر فرصت بخوانید. نظرتان را چه حرفه ای و چه عامیانه ؛ چه نقدادبی  چه برداشت آزاد بعنوان مخاطب برایم بفرستید. (ایمیل و یا بخش نظرسنجی). این کلاسی است برای من و کارگاهی برای شما.

همه داستانهامو برای راحتی شما اینجا جمع کرده ام:

داستان 1-موج آبی نگاه

داستان 2 -آخرین پله نردبان

داستان 3- درخت توت

داستان 4- قاصدک شکسته

داستان 5- زائو (نوشته همسرم)

داستان 6 - نامه های نون-سبکبار

داستان 7- توتهای شیرین (داستانک)

داستان8- گورکن قبرستان ده

داستان 9- عشق (کودکانه)

+ نگارش يافت به روز  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط سعید نیری  | 

داستانم در بخش ادبی سایت موسسه تبیان
+ نگارش يافت به روز  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط سعید نیری  | 

سلام برتویی که الان می خوانیم!

خواستم زیاد خواب نباشم و لااقل به بهانه بیداری طبیعت من هم سر از خواب خرگوشیم بردارم و نوروز ۸۸ رو به همه ادبیاتیا تبریک بگم.

همین

+ نگارش يافت به روز  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط سعید نیری  | 

 

داستانم در نشریه لوح

+ نگارش يافت به روز  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط سعید نیری  | 

 

داستانم در شماره چهارم همراوی

+ نگارش يافت به روز  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط سعید نیری  | 

 

نام داستان: هيچی. مُرده!

نوشته: سعيد نيري

 

ازدور الگانس سبز پليس را مي بينم و کمي جلوتر موتورسيکلتهاي پارک شده. بنظرم موتور مي گيرند دوباره. البته توي اتوبان کمي بعيد مي نمايد. مسير تقاطع «مدرس» و « رسالت» را تا دم تونل «رسالت» دو مرتبه اي پياده گز کرده ام در دل فحش مي دهم به خودم و رفيق نيمه راهم. مرا از نمايشگاه تا تقاطع مدرس-رسالت با موتورش رساند و آنجا پياده ام کرد که بروم از خروجي مدرس به رسالت و تاکسي بگيرم بروم خانه. ولي مگر توي اتوبان کسي نگه مي دارد؟ عجب خبطي کردم من. از سمت تونل، مسير را بازمي گردم ولي اينبار بجاي اينکه از ورودي رسالت که چند دقيقه پيش وارد شده ام، بروم بيرون بسمت مسيري که يکبار آمده ام، مستقيم مي روم از کنار ورودي رد مي شوم و داخل اتوبان را به عکس حرکت خودروها مي روم جلو. از دور الگانس پليس 110 را ديده ام که در لاين سمت راست اتوبان پارک کرده؛ آنجا به هر دليل حتما سرعت کمتر است. شايد بتوان تاکسي نگه داشت. پيش مي روم سمتشان که ناگهان متوجه قضيه مي شوم. طرح توقيف موتورسيکلت نيست.

              *           *           *

 

 


ادامه مطلب
+ نگارش يافت به روز  سه شنبه 24 دی1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط سعید نیری  | 

همين چند سال پيش بود در چنين روزهاي كه بم مبتلا شد به ابتلايي الهي. به ياد آنروز آشفته داستان زير را نوشتم كه از سوي سازمان تفريحي شهرداري تهران به همراه تعدادي داستان در همين موضوع به چاپ رسيد. يادشان زنده.

تقديم به مسافران پنجم دي بم

مسافر كوچولو

- خانوم مجريه گفت ، خودم شنيدم . از صبح كه بيدار مي شي تا شب كارتون مي ذارن .

دخترك با چشمان معصومش مادر را نگاه مي كرد تا عكس العملش را هر چه زودتر ببيند . مادر كه آخرين ظرفهاي كف آلوده ي نهار را آب مي كشيد ، ‌با پشت دست موهايش را از روي پيشاني كنار زد و نگاهي به دخترك كه حالا عروسكش را دو دستي بر سينه مي فشرد انداخت . با شادماني كودكانه اي كه هميشه موقع حرف زدن با دختر دلبندش تمام وجودش را آكنده مي ساخت خنديد و گفت : « اِ چه خوب ،‌ اونوقت تو هم مي خواي بشيني و از صبح كه بيدار مي شي تا شب كارتون           تماشا كني؟»

-  آره ، همّشو مي خوام ببينم .تازه « مسافر كوچولو » هم نشون مي ده .

-        اونوقت كي به مامان كمك كنه ؟

داستان كامل را در ادامه مطلب بخوانيد...


ادامه مطلب
+ نگارش يافت به روز  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط سعید نیری  | 

سلام

با تشکر از دوستانی که مرا در تجربیاتشان شریک کردند:

سیامک مهاجري - نیره نورالهدیمصطفا فخرایی

 یاس دختران کورش - هیوا- پروین پورجوادی

برای خواندن نقدهای رسیده ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نگارش يافت به روز  دوشنبه 2 دی1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط سعید نیری  | 

گاهی بد نیست سرمان را از دنیاهای ساختگی داستانهامون بیرون بیاریم و سرک بکشیم به دنیای واقعی دور وبرمون

+ نگارش يافت به روز  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط سعید نیری  |